دختر شیشه ای

بسم الله الرحمن الرحیم...

چگونه فریادت نزنم؟
چرا دم از یادت نزنم؟
در اوج تنهایی...

خدای من.... خدای امیرالمومنین علیه السلام....خدای حسین بن علی....
خدایا....
دیشب.....
کتابخونه.... با فاطمه.... اولین روزش توی این کتابخونه... بعدش آخرای ساعت... خلوتی کتابخونه...
هدیه ای که میخواست بده ...
هندزفری ای که اولش داد... قرآنی که بعدش داد... و....
و هدیه ای که دادش...

و هدیه ای که امام رضا داد..
و هدیه ای که امام حسین داد...
و هدیه ای که الله داد ....

تربت حضرت.... ای واااای...
تربیتی که خودش توی مشهد از یکی گرفته بود... که گفت یک ساعت داشت در مورد ش می‌گفت اون خانمه که میخواست بهش هدیه بده.
می‌گفت هدیه امام رضا بدونش...
می‌گفت بهترین هدیه ای بود که گرفته بودم....
ای وای
ای وای
ای وای....
انقد حسش عمیق بود که زبونم بسته شده بود و چشام لبریز....
سرمو بلند کردم، تابلوی جلو چشمم تو کتابخونه این بود:
لطف خدا بیشتر از جرم ماست.......

ای وای...

می‌گفت و گریه میکردم...
می‌گفت از امام حسین علیه السلام بخواه...
بگو بگو بگو...
به بابات بگو...
به مامانت...
دستشون رو ببوس....
اگه پاشون رو هم می‌تونستی خیلی خوب بود...
می‌گفت و گریه می‌کردم.....
می‌گفت بخور قبل رفتنت...

قبلش داشتم بهش میگفتم که حالم بده.
نمی‌دونم چمه. حالم بد میشه یهو. بدنی...فکری...

فقط پیش خودم میگم امام حسین علیه السلام...
امامم... دردم بی درمون شده و درمونش فقط خودتی...
به موقع به دادم رسیدی آقا... مثل همیشه. آخ که چقد کریمید شما....
آخ آخ آخ....
می‌دونستی دنبال درمون دردمم اما نمیدونم از کجا....
گفتی بیا... بیا بغل خودم.... آخ خدایا....

فاطمه می‌گفت خیلی عجیبه... خیلی بیماران بودن... ولی نشد که بدم بهشون. می‌گفت جز لطف امام حسین علیه السلام چیزی نیست. خودشون به دل انداختن و اینم هدیه بدون از طرف امام رضا علیه السلام.....


+ ساعت استراحت قبلیشم بهم می‌گفت که حرف بزن... می‌گفت تو یه دنیایی داری که برای خودت خیلی واضحه ولی براش واژه نداری که بیان کنی و نمی‌گی... و توی روابطتت منفعلی. می‌گفت نگران بعد ازدواجتم. حرفاش دریچه جدیدی به روم گشود. اینکه چقدر خط قرمز دارم. چقدر گزینشی پیش میرم واسه انتخاب دوست...اینکه مهربونی زیاد و همدلیم باعث میشه دیگران حرفاشونو بزنن ولی چون من از خودم نمیگم ، انتظار دارن همیشه همون آدم باشم و اگه برخلاف اون آدم همیشه باشم براشون عجیبه و ممکنه پسم بزنن...یا کلی احتمالات دیگه. اینکه خط قرمزام مشخص نیست و بعد یه چی میگم یا یه کار یا یه جایی بعد اون آدم تعجب می‌کنه و ازم فاصله می‌گیره. اینکه با همه مدل آدمی دوست میشم. قضیه رشتم متفاوته با دوستی...
سبک ترم، الحمدلله...

+ امام حسین... این آدم کم و حقیر رو سوار کشتی ت کردی... من می‌خوام مامان بابامم سوار این کشتی باشن.... آخ آخ آخ .... ...
امام حسین....
ناگفته ها....

+ پیاده روی فرصت خوبیه واسه مرور زندگی....
ای وای
ای وای......

+ حضرت امیر از جنگ برگشتن، کسایی که نمی‌شناختن حضرت رو اومدن دنبال غنیمت.‌‌. میدونستن این آدم غنیمت برای خودش بر نمی‌داره... این فقط بعد مادیشه... یا علی...شما که همه چیو برا همه خوب میخواید...
یا علی.... ای واااااایی هفته دیگه این موقع کجام؟؟؟
وای وای وای........
یا علیییییی........
علی مولا
علی مولا
علی مولا........

به نیابت از.... هدیه به.....

حرف و دردایی که به خودتون فقط باید گفتش.....
یا الله...
نمیدونم.... نمیدونم چجوری حتی یک ذرررررررزه شکرت رو به جا بیارم...
یا الله.....‌..
حبیبی... طبیبی.... عزیزی.... رفیقی.... یا الله.... الله... الله...
الحمدلله...حمد فقط برای توئه... فقط برای تو.... یا الله...‌‌‌
مهربون ترین خدا.... که کسایی که عاشقت بودن و عاشقشون بودی رو بازم برامون فرستادی... با اینکه می‌دونستی قدر نمیدونیم... بازم فرستادی.
الله م.....
دلم میخواد تو تنها دارایی م باشی که با میم مالکیت صداش میکنم و روش غیرت دارم... تو و هرچه که در نظام طولی به شما می رسند.....
یا الله..... حبیب این بنده! یا الله....

میرزا آقا جواد ملکی تبریزی...

امروز، دوباره شروع جدی درس برای کنکور خداروشکر.

غروب. دل گرفتگی و دل تنگی برای امام زمان... برای خدا... دم اذان مغرب. بعد اذان دعای فرج.... نماز خونه کتاب خونه....

الحمدلله... بعدش شهر کتاب و خرید و خوراکی و حیاط کتابخونه. همینطوری صحبت ها چرخیدن... و دوباره من حیث لایحتسب....

من حیث لایحتسب حرف آن شدن.

حرف اینکه عارف و عالمی که بیشتر...

میرزا جواد آقای ملکی تبریزی...

مزارشون. برید سر مزارشون. نمی‌دونید چه خبره.

آشنا بودنشون. قریب بودنشون برام.

_ فاطمه! باورم نمیشه! بهمن که با استاد رفته بودیم قم، فکر کنم رفتیم سر مزارشون...

تو ذهنم بود که ایشون که شیخ انصاری همدانی بودن. امامزاده طور بود. ولی عکس مزار میرزا آقا ملکی تبریزی هم سرچ کردم آشنا بود... خیلی زیاد!

یه حالی بودم. دلم میخواست که کاش رفته بودم...

فاطمه: معلوم نیست اونجا چی خواستی... ممکنه از خودشون باشه همه این اتغافا... همه این نگفتنی هایی که هی گفته میشه و آن میگن اشکال نداره....

ای وای....

طاقت نیاوردم، توی همون کتابخونه به استاد پیام دادم. ازش پرسیدم که مزار اولین کسی که رفتیم شیخ انصاری همدانی بودن؟ گفت بله. گفتم دومی کی بودن؟ همون که قبل حرم رفتیم... تقریبا مطمئن بودم که ایشون که نبودن...استاد گفت اسمش از ذهنم پرید، الان میگم. دو سه دقیقه بعدش، دیدم پیام دادن میرزا جواد آقا ملکی تبریزی...

وای که چه حالی بود و هست ... الحمدلله.... خدایا شکرت :((( ....

به استاد گفتم حس میکنم یکی از رزقای بزرگ زندگیم شده. و شک ندارم...

فاطمه می‌گفت که خودم این قضیه رو حین گفتن ِ امشبم فهمیدم. قبلش برام مکشوف نبود با اینکه نشونه هاش بوده...

واقعا اتفاقی نبوده... الحمدلله.....

وجود آن توی زندگی م، قطعا لطف بی نهایت خدا و امام زمانه. که نمی‌دونم چجوری میشه تشکر کرد.... رزقی به بزرگی بهشت... از من حیث لایحتسب ترین جای ممکن.... ای وای خدایا شکرت :((( ... 

الحمدلله....

نمیدونم چی بگم و نمیتونم بگم چه حالیه.... ممنون که نگام کردید. میرزا جواد آقا ملکی تبریزی....

قبل اینکه بشناسمتون صدام کردید :(( ... ای وای.... و هی برام ریخت و پاش کردید.. توسط رزاق ترینِ عالٙم... الحمدلله...... چقد سبکم وقتی بهتون فکر میکنم....

+ میشه این آقای حجتیه موسسه رو هم خودتون حل و فصل کنید؟

واقعا نمیخوام برم! و واقعا گیر کردم...


از استاد تشکر کردم. بهشون گفتم بازم رفتید از طرفم بهشون سلام می دید؟

گفتن با هم میریم بازم به امید خدا. قول.

از ته قلبم ازشون تشکر کردم....

خدای من.........

کی اجازه میدید خدمتتون برسم....؟

ای وای... ای وای.... ای وای...

چه گنج هایی داریم و استفاده نمی کنیم...

ممنون بابت رزق امشب... بی نهایت ممنون و مدیونتونم.... الحمدلله...

+ میشه بعدا از آن بپرسیم...

+ میشه بریم آن رو ببینیم اگر خدا بخوان....

+ میشه... میشه...

إن شاءالله... یا رزاق... یا فتاح... یا علیم... یا عزیز....

یا حلیم.... یا عظیم.... یا رزاق... یا جبار.. یا جبار... یا جبار..

از خودشون خواستم...

به خاطر راهی که خودشون می پسندن...

الحمدلله که خوب پیش رفت...

به سرعت و خوب. خدایا شکرت واقعا. الحمدلله....

خود استاد پیام داد و شروع شد حرف زدنمون. حالم بد بود. استادم فهمید. تهشم گفتن اگه اذیتی بگو بگم زود تموم کنن. گفتم اذیتم واقعا. ولی واقعا قصدم بی احترامی نیست. گفت میدونم گلم کسیم این فکرو نمیکنه. خیلی خوب پیش بردن. خود آسمونی ها...... سبکم. خدایا شکرت. الحمدلله.... الحمدلله.... الحمدلله.....

یا حسین.... بعد عاشورا تون اینطوری شد.

اینم یه تمرین ولایت پذیریتون بود حتما. مخلصتم ای جلوه عشق حق روی زمین....

یا امام کاظم

یا امام جواد

یا حضرت امیرالمومنین علی

امام رضا جونم...

علیکم السلام....

سلام آقای میرزا جواد ملکی تبریزی....

الحمدلله.

بی نهایت ممنونم ازتون.

الله من. عشق من. گل دلم..... جونمی....❤❤❤



من حیث لایحتسب...

هیچ وقت نمیتونم شکرت رو اونطوری که شایسته ست به جا بیارم یا الله...

و آن تعدوا نعمةالله لاتحصوها...

می‌گفت شما فقط باور کنید خدا می بینتتون...

می گفت فقط باور کنید خدا بصیره و سمیع‌‌‌..

سمیع.. سمیع... سمیع...

بعد از یه عالمه اتفاق خوب الحمدلله، که جاهای دیگه ثبت شدن، دوباره...
نمیدونم چرا انقد می‌ترسم که چیزیش شه!
این فکر و خیالا، تپش قلب و استرسا نمی‌دونم چه معنی میده!

+ دیشب تو خواب، نشسته بودم و جیغ می‌کشیدم پشت هم.
یک ساعت بعدش قهقهه!
و هر دو رو هم یادمه.
یادمه چرا جیغ می زدم. انگار اصلا خواب نبودم. انگار میخواستم یک عالمه انرژی منفی رو از خودم دفع کنم.

++ این برگا رو می بینی؟ زرد شدن. چون پاییزه. باید زرد بشن. تو هم فردا زرد میشی، چون طبیعتش همینه.
روز تولد آنا از پنجره کتابخونه، فاطمه می‌گفت.
و حالا امشب...
امشبم قراره زرد بشم... زردی که خدا میخواد و واقعا دستم نیست چیزی...
زردی که همراهه با یه عالمه علائم نوروتیک که این قسمتش فکر کنم دست خودمه و باید کاری کنم ولی نمی‌دونم چیکار....
کاش می شد چشمام می خندید...

الان یادم اومد!

دیشب خواب می دیدم گریه می کردم. گریه نه، هق هق!

جلوی یه عده آدمی که این حالم رو ندیده بودن.

نمیدونم چیه!

خواب نبود حتی.

نمیدونم!

امشب چی میشه یعنی؟

خدا جونم‌‌‌....


+ دلم خیلی خیلی خیلی تنگه برای موسسه، برای گریه کردنام، حرف زدنام با خدا.... سبک شدنام‌‌‌...

کاش خیر باشه و اجازه بدید.....کاش بهم توون بدید....

ا

ع

ت

ی

ا

د

Just this!


خیلی دور، خیلی نزدیک.


اردی بهشت: الف کلی...


تابستون: وابستگی...


پاییز: اعتیاد... اعتیاد... اعتیاد...


واسه دختر لوس بابا خیلی سخته این حرفا رو از زبون تحلیل گرای بیرون بشنوه.

هربار دلم خواسته بمیرم.

همین.


شاخ و دم نمیخواد.

فقط

خیلی دور، خیلی نزدیک....



+ شب ها مرغ لب بسته منم

دل شکسته منم

تا سحر بیدارم

سر به زانو دارم

بر نخیزد از من

های و هویی......


زیارت آقای ملکی تبریزی می خوام....

منم دلم بابا می خواد

منم دلم تکیه گاه می خواد

منم دلم میخواد وقتی اسمش هست، خودشم داشته باشم...

من سالهاست بابامو ندارم.

این روزا من واقعا بابا ندارم

منم بابامو می خوام...


بعد از اس بد موسسه، امروز دوباره رفتم. دیر رفتم. خیلی دیر. در اصل فقط نیم ساعت توی کلاس بودم. داشتن ذکر می خوندن. یا نافع...

کاش اجازه بدن که برم، ولی واقعا به نیت یه استفاده خالصانه....

خدا خودت می دونی شرایطم رو. می‌دونی که از جهت هایی سختمه. می‌دونی چی میگم خدا....

خیلی وقت بود نرفته بودم!

دعای کمیل، جشن میلاد ۱۷ ربیع، مشترک، دوشنبه نشینی....

این مشترک هم که آخرش رفتم.

رفتم همه جا تاریک بود. فقط صدا می کردم یا نافع.... ای جانم....

گریه و گریه و گریه....

بغض هایی که جای دیگه ای نداره برای شکستن.... انرژی منفی هایی که آخر هفته ها از خونه می گیری و بعدش میخوای که یه جایی خالی کنی هیجانت رو. یه جایی خدا رو صدا بزنی....

خدا خودت میدونی چی می گم.....

کم میارم یه جایی صدات نزنم... تو می دونی که چقدر سخته بقیه جاها هیجانمو نشون بدم. سخته. کم میارم خدا. خدا حس میکنم اونجا میتونم باهات حرف بزنم... خواهش میکنم ازت خدا...‌.

خدای ناز و مهربون من.... یعنی هیچ جوره امکان نداره که هم مباحث الف نون رو بهم برسونی و این روزا یاد بگیرم و هم اینجا رو برم ولی خودت دستمو بگیری که خالصانه برای خودت باشه؟

خدا آخه تو کریمی.... تو رحیمی..... تو میدونی همه چیِ من فقط این نیست. تو میدونی که خونه آخر هفته ها چقدر اذیت میشم و برای همین چقدر نیاز دارم به این فضاها.... خدا جونم....

تو کریمی، تو رحیمی، تو نماینده فضلی.....

خدا جونم واقعا نیاز دارم. خودت اجازه میدی بهم؟ میشه ردیفش کنی برام خدا جونم؟ خدا خودت میدونی که چقدر.... خدا ایمان دارم به مهربونیت....

خودت ردیفش کن مولا..... یا سیدی یا صاحب الزمان....

هی این حس میاد توی ذهنم که فاطمه خیلی جاها درکم نمیکنه.

به خاطر شرایطی که الان دارم و نیازهایی که دارم....

من نمیتونم خیلی حال بدمو از این چیزا و خونه پیش فاطمه بگم. خیلی هم نمیخوام. نمیخوام انرژیش گرفته بشه. و نمیتونمم هی نقش بازی کنم. موسسه یکم از این نظرا کمک می‌کنه...خدا جونم خودت کمک کن....

نمیدونم چیه خدا. ولی ته دلم یه جوریه که نمیتونم فکر کنم نرم. بعد الف نون گفته بودن یکم که بگذره خودشم نمیتونه بره. اذیتم یکم! خدا ببخش منو. خودت خبر داری از حال و روزم خدا....خدا من جز تو پناهی ندارم....

حس میکنم اینجا که میرم بیشتر میتونم باهات حرف بزنم،

بیشتر می تونم توی خلوتم باهات باشم،

نه از خوب بودن موسسه ها،

شاید اتفاقا از ناقص بودنش بیشتر پناه میارم بهت...

ولی خدا خودت شاهدی.... یه بچه مریض باشه، مگه مادر ازش کارای زیاد و سخت انتظار داره؟

خدا نمیگم این زیاده یا سخت. ولی میگم تو حال و روزمو می‌دونی... توانمم می‌دونی. می‌دونی انرژی روحیم رو..... می‌دونی میدونی می‌دونی....

خدا ازت خواهش میکنم.

خودت کمک کن خدا.....


+ امشب بعد از ذکر یا نافع، دست که می زدن اومدم بیرون. نمیتونستم جو ش رو تحمل کنم. خدا میبینی که اینطوری سعی می کنم حواسم رو جمع کنم....


+ ذکر یا نافع رو می گفتن، یهو استاد اومد. تاریک بود. از دور بغلش رو باز کرد. داشتم گریه می کردم و توی بغلش گریه کردم. هق می زدم. ولی حس میکردم دو تا آدمیم. یعنی اون نزدیکی قلبه اونقددددد مث قبل نبود. و این خوب بود. بغله مث بعضی وقتای دیگه خیلی عمیق نبود. گرچه طولانی بود.


+ پشت بوم تنهایی... غروب. اذان. نماز. سکوت. بیرون. تماشا. روضه فاطمیه حامد زمانی و هلالی... هی گوش و گوش و گوش....

توسل به خود مادر مون..... مهربان ترین مادرمون..... الهی همه هستیم فدات بشه....... الهی لایق بدونیمون.....


+ گفتم بالام و سرش خلوت شد بگه برم پیشش. گفت که بیا داریم عکس می گیریم. نرفتم. واقعا سکوت و روضه و خلوت رو ول می کردم می رفتم توی عکس؟ که چی بشه؟

حالا بر فرض که آخرین کلاسمون توی این مکان هم باشه. بازم که چی؟

خداروشکر ... الحمدلله که نخواستید برم.


+ دیگه یکم بعدش اومدن بالا، هی حالم رو می پرسیدن. خونه چطوره، خودت چطوری، حال معنویت بعد از سفر چطوره..... درسا چطوره.... حرف خواهرزاده شد و گفتن راستی چی شد رفتنشون و ...

بعد هی می گفتن کلاسا رو بیا. از هر سه تا حداقل یکیشو بیا. مشترکا رو بیا اصلا. فایلها رو گوش میدی؟

میگفتن حیفه اینهمه منظم اومدی حالا یهو صفر بشی. از دست نده و ... .

بعد نمی‌دونم چی گفتن، ولی مضمونش این بود که نذار خیلی غیبتات به چشم بیاد که بعدا نمی‌دونم همون اسفند یا اونور سال یا بعدا چی چی بشه. گفتم چی؟

گفتن نمیگم دیگه :|

بعد گفتن نری بگی به بقیه ها. گفتم ب دکتر ص میگم. گفتن منو دار می زنن و میگن دهن لق و اینا.

نمیدونم چی توی نظرشونه. مسوولیت یا همیاری ای چیزی احتمالا باید باشه.

نمیدونم چی میشه. هی یکی دوبار دیگه میگفتن بین حرفاشون، هی من میگفتم چرا؟ ( غیبت کم کنم و اینا) بعد هی سر به سرم می ذاشتن.


+ بعد هی میگفتن یه حالی ای، شبیه اینکه تیپش خوبه و اینا؟

گفتم نه خداروشکر. از ته دلم گفتم! اومدن یه چیزی بگن ولی نگفتن!

دیگه اینکه.... هی حالو می پرسیدن مثلا میگفتن اصل حالت چطوره و اینا.

بعدش دیگه آخرش میگفتن حداقل کلاسا رو نمیای، بیا بغلت کنم. گفتم این خوبه :4:

هعییی خدا جونمممم..........

الله مدد الله مدد....

یا رسول الله مدد....

+ پارسال همچین روزی جشن ۱۷ ربیع بود. یک سال شمسی هم گذشت ؛)


+ خوشحالم که خداروشکر بچه ها رو ندیدم. فقط راضیه وقت برگشتن.


+ اومدم خونه،

بابا گفت بریم خونه داوود. گفتم بریم. بعد دیدم که بعله! میخواد نوشیدنی هم ببره! وای خدایا... خدا خدا میکردم ونوس نباشه که نرم. بابا هم هی میگفت تو نیای خب نریم، دوست داشتم تو هم باشی....

خب دیگه نگفتم که منم دوست داشتم بریم ولی همه در هشیاری باشیم.


بعدش اینکه هیچی الان برن، مامان شروع کنه به افسانه یه سری چیزا رو بگه،

اونم لابد به ونوس،

بعد هی لابد بابا بخواد با اینام اره،

اونام نخوان اطرافیان داوود،

بعد هی نگاه ها...

دوباره و دوباره و دوباره.


اینکه همش یاد این میفتم که می رفتیم خونه فهیمه و نوشیدنی می بردیم....

تاریخ داره تکرار میشه،

ولی میدونی،

آدم مگه چندبار می‌تونه جون سالم در ببره؟

نمیدونم این بار تهش چی میشه. و من واقعا توان و جون ندارم.

هی داره بیشتر میشه.... هی داره بیشتر میشه....

و من حالم بده.

حقیقتا که حالم اصلا خوب نیست.

اعتیاد رو دارم با همه وجودم لمس می کنم.

و زجر می کشم.

و دلتنگم.

و بی تابم و بی قرار.

ولی در ظاهر آروم و بعضاً لبخند بر لب....


هی برم نرم شده بود امشب خونه اونا.

حتی لباس پوشیدم. از شدت عصبانیت خودمو گاز گرفته بودم. نمی‌دونستم چیکار کنم. ولی اصلا دوست نداشتم با این شرایط برم اونجا. از خود امام حسین علیه السلام مدد خواستم. و مثل همیشه....

الهی که فداشون بشم....

اون لحظه که آماده می‌شدم به نور سفر فکر می کردم.... خدایا... خدا جونم، شکرت، شکرت، شکرت.... :* که جور شد و نرفتم الحمدلله.

بد با مامان حرف زدم ولی. باید از دلش در بیارم إن شاءالله.

خدا جونم خیلی خیلی خیلی کمکمون کن. خدا خیلی نیاز دارم بهت. حداقل بگم موقت باشه. خدا خیلی سخته و واقعا دوست ندارم دائمی باشه. خدا نیاز دارم به این فضاها... به این ارتباطات.... وسط این همه ارتباط نادرست که اکثرش تحمیلیه و خودتم میدونی، این فضا و آدما برام بوی تو رو دارن. خدا جونم.

خودت گفتی 

لا یکلف الله نفسا الا وسعها....

من به تو ایمان دارم خدا.

الهی قربونت بشم که مدت ها بود اینطوری باهات حرف نزده بودم. دوستت دارم خدا. توکلتُ علی الخودت :)❤......

خدا جونم دوستت دارممممممممممم.....❤❤❤


آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1